|
كي گفته هرچي بزرگتر بهتر؟
مجموعه اين "مكافاتها" من را به مرور زمان به يك مدل جايگزين رسانده كه بدم نميآيد اينجا آن را هم مطرح كنم.
و آنهم اين است كه شايد در سازمان اصلا لازم نباشه كه برويم و ته و توي همه نيازها و بخشها را در بياوريم و بعد بخواهيم بر مبناي آن طي يك
قرارداد چند ده ميليوني اين كار را انجام بدهيم. ميشود از ابتدا كار را ساده و كوچك ببينيم. اينكه مثلا روابط عمومي يك سازمان بيايد و تصميم بگيرد
كه فقط خبرهاي سازمانش را از اين طريق اعلام و منتشر كند. با چنين قدمهاي كوچك و محدودي كار شروع ميشود و استفاده
از اين ابزار در سازمان در كوتاهترين زمان ممكن و در سادهترين شكل (و البته با كمترين هزينه) آغاز ميشود. حالا با بوجود آمدن
اين بستر اوليه دوباره ممكن است كه چند وقت بعد آن بخش درگير به اين صرافت بيافتد كه خب حالا ميخواهم مثلا نشريات
سازمان را هم معرفي كنم. و به اين ترتيب با يك حركت پيوسته و مداوم كار را گسترش بدهد. اين مدل به نظرم
بيشتر شبيه يك موجود زنده است كه همه اعضا و اندامهاي بدنش با هم و به صورت متناسب رشد ميكنند. چون با همان حركت
كوچك اوليه به همان نسبت هم فرهنگ و گردش كارهاي مورد نياز براي گردآوري
و نصب اطلاعات هم بايد ايجاد و در سازمان جاري بشود و بعد از اين اتفاق است كه قدم دوم برداشته ميشود.
چنين مدلي را من به عنوان گزينه عمليتر پروژههاي عريض و طويلي كه در اين زمينه تعريف ميشود ميبينم. واقعا هم به هنگام درگيري در پروژه
وزارت بازرگاني بود كه براي اولين بار اين ايده به ذهنم رسيد. آنجا، با ديدن عظمت كل كار، مسالهاي كه تعريف شده بود،
تعدد و تنوع ظرفهاي اطلاعاتي و برآورد نيرويي كه حالا بايد بيايد و اين گستره عظيم از ظرفها را پر بكند و برايشان
محتوا تهيه بكند به اين نتيجه رسيدم كه چنين چيزي عملي نيست.
اين مدل اتفاقا با آن فرهنگ "زود باشين، ديرمون شده!" همخواني بيشتري دارد چون به دليل كوچكي ميتوان سريع راهش انداخت
و سريع هم محتوايش را فراهم كرد. اما بعد اينجا يك مشكل فرهنگي ديگر هم رخ ميكند كه "هرچيزي كه بزرگتره، بهتره!" بنابراين همه بزرگترين
و مفصلترين و جامعترين راهحل يا پيشنهاد را براي انجام كارشان مناسب ميدانند. اينجا تازه به نظر من يكي از مهمترين خواص وب هم كمرنگ
و بياثر ميشود. اين كه اصلا اين ابزار طوري طراحي شده كه هروقت دلمان بخواهد ميتوانيم از هر جايي به جاي ديگر يك "لوله"
بكشيم و بخشهاي مختلف را به هم وصل كنيم. بنابراين ديگر مهم نيست كه همه كارهاي متصور در عالم را يك دفعه انجام بدهيم. و اصلا مهم نيست كه همه بخشهاي كار را يك گروه انجام بدهند.
و بالاخره بحث شما كه اصلا ممكن است بخشي از "كار بزرگ" تعريف شده همين الان هم بر روي شبكه وجود داشته باشه و تنها
با برقراري يك پيوند آن رسالت يا هدف اطلاعرساني سازمان بتواند اتفاق بيافتد و ديگر لازم نباشد كه انرژي و منابع صرف اين بشود
كه همان مجموعه اطلاعاتي دوباره گردآوري و نصب شود.
حتي در مورد پروژه دادهپردازي هم با وجود اينكه شايد بحث اصلي ما زيباسازي بصري وضع موجود و به نوعي تغيير ساختار
و چيدمان اطلاعات بود ولي به نظر ميآيد با توجه به نتيجه فعلي اگر ميآمديم و مبناي كار را بر امكانات موجود ميگذاشتيم شايد به نتيجه بهتري ميرسيديم.
حالا اگر حاصل كوچك و جمع و جور هم شد ديگر بايد بپذيريم كه مثلا سايت شركت دادهپردازي به اون عظمت فعلا
در حد همين چند صفحه ايستاست. اما در كنارش اين توجه را هم داشته باشيم كه تعريفمان از كل كار پويا است.
پس اگر يكي دو ماه بعد چند صفحه ديگر تدارك ديده شد، ميشود سريعا آن را هم به مجموعه اضافه كرد.
رضوي: من فكر ميكنم اگر بشود مكانيزم صحيحي برايش پيدا كرد اين مدل خيلي مناسب است. اينكه با يك حداقلي كار شروع بشود و بعد به تدريج همينطور
كه شناخت صورت ميگيرد نياز جديد هم پيدا ميشود و اون نياز جديد ميتواند باعث تكامل و گسترش حاصل كار بشود.
يكي از دلايل اينكه خيلي از مواقع رغبتي به اين مدل نشان داده نميشود اين است كه ما وقتي يك چيزي را ميخواهيم
يكدفعه در حد ايدهآل و كاملش را ميخواهيم و زياد به اين روش "آهسته و پيوسته" رغبتي نشان نميدهيم. در اين
ايدهآلگرايي متاسفانه اغلب به مشكلات اجرايي توجهي نميكنيم و متوجه نيستيم كه اگر به تدريج به سمت آن ايدهآل مطلوب برويم،
اين مشكلات اجرايي هم به جاي آنكه يكدفعه ظاهر شوند مورد به مورد ظاهر ميشوند و بنابراين با منابع محدودتري ميتوان آنها را برطرف كرد.
يكي ديگر از محاسن اين مدل اين است كه وقتي آن حداقل شروع به كار ميكند، حالا با استفاده
از بازخورد كاربران درباره همان حداقل ميشود اطلاعات بسيار مفيدي براي تصميمگيري و مسيريابي بقيه راه
بدست آورد. چون لزوما ممكن است كاربران/مصرفكنندگان از تمامي نقشه اوليهاي كه ما در ذهن داريم استقبال نكنند.
بنابراين به جاي آنكه ميليونها تومان خرج كنيم و بعد متوجه بشويم كه اين بخش از طرحمان به اصطلاح "خريدار ندارد!"
ميشود از اين بازخوردها هم استفاده كرد و به مرور مسير حركت و گسترش كار را تصحيح نمود.
رضوي: همينطور است. مثلا براي مورد دادهپردازي همين الان خود من خيلي براي گسترش كار ايده در ذهن دارم. اما مطرح
نكردم با اين ديد كه ما بيائيم و همين تعريف فعلي را، حالا به عنوان همان حداقل، راه بياندازيم و بعدا نيرو و
منابعمان را صرف گسترش آن بكنيم. اما خيلي از جاها هم هست كه محدوديتهايي وجود دارد كه اجازه اين شيوه برخورد
را نميدهد. مثلا همين مورد وزارت بازرگاني در شروع كار يك محدوديت زماني يكساله مطرح بود. يكي از مشكلاتي كه
ما آنجا به عنوان ناظر پروژه با پيمانكار داشتيم اين بود كه خود محدوديت زماني ديكته شده توجيهي بود براي
خيلي از تصميماتي كه گرفته ميشد و بعضا مسيرهايي انتخاب ميشد كه از همان ابتدا هم از نظر ما مطلوب نبود
اما با توجه به محدوديت زماني ناچار بوديم كه اين افت كيفيت را بپذيريم. تازه با همه اين تفاصيل
همانجا هم يكسال محدوده زماني اوليه در عمل به دو سال تبديل شد و بنابراين اگر ما
از همان ابتدا ميدانستيم كه دو سال فرصت داريم مطمئنا ميشد كار را به شيوه مطلوبتري
هدايت كرد.
تازه با گذشت همين دو سال هم به نظر ميآيد كه هنوز تنها ظرفها آماده شده و خبري از محتوا نيست. و نكته
من اين است كه ظرف درست كردن با اين گستردگي بدون آنكه به پر كردن ظرف و محتوا توجه بشود و نيرو و منابع صرف آن بشود،
عين اين است كه هيچ كاري انجام نشده باشد.
رضوي: بله. متاسفانه به آن قسمت كار هنوز توجه لازم نشده.
|