|
امان از اين روزگار "دوار"!
خب، مبحث آخر را هم مطرح كنم و ديگر سر شما را بيشتر از اين درد نياورم! ماجرا اين است كه وقتي در كل ميروي عقب ميايستي
و از بيرون به يك پروژه نگاه ميكني اين احساس بهت دست ميدهد كه ما مشغول Prototyping هستيم.
يعني چون آن روز اول نمينشينيم تا نقشه كار را به يك صورت علمي بر روي كاغذ بياوريم، حالا اين يا تقصير ما است كه عادت و فرهنگ
اين نوع حركت را نداريم يا تقصير كارفرما هم هست كه شايد اعتمادي به اين موضوع ندارد، اغلب هم كه عجله دارد و ديرش شده و ...
آگاه: به قول تو "كار را براي ديروز ميخواهند!"
بله، دقيقا. بگذريم كه البته آخرش هم سه ماهشان نه ماه ميشود! پس ما ناخودآگاه ميرويم در درون
يك مدل اسپيرال يا تكرارشونده. يعني در مراحل مختلف ما با توجه به ميزاني از جزئيات كه به ما منتقل شده كار را انجام
ميدهيم و بعد آن را در معرض ديد كارفرما قرار ميدهيم تا او با توجه به خروجي كه در اختيار دارد باز هم نظر بدهد
و احيانا جزئيات بيشتري را مشخص كند. و اين حلقهها مداوم تكرار ميشود تا ما بالاخره به مرحلهاي برسيم
كه ديگر بتوانيم خودمان را از توي اين اسپيرال بيرون بياندازيم و اعلام كنيم كه "كار تمام شد!"
توي كار تو هم به هرحال به ميزاني از اين خاصيت وجود داشته. همين الان خودت معتقدي كه بعضي
از جزئيات را تو هم از ابتدا نميدانستي و در حين كار با آنها مواجه شدي و دربارهشان
تصميم گرفتي. احتمالا اينكه در آن مقطع يك چيزي را روي صفحه ديدي هم در شناخت مسالهاي كه بايد
دربارهاش تصميم بگيري و هم در پيدا كردن راهحل مطلوبت بهت كمك كرده.
ما ناچاريم همواره در مقابل اين حلقهها مقاومت كنيم! در حقيقت سعي كنيم يك تعادلي برقرار كنيم كه در
اين دورها غرق نشويم و تا ابد دور خودمان نچرخيم. بديهي است كه نميشود از همان ابتدا نشست و با اتوكد
همه جزئيات را ميليمتر به ميليمتر روي كاغذ آورد و بعد كه كار تمام شد و
"رفتيم سر ساختمان" ديگر هيچ كاري نداشته باشيم جز "چيدن ديوارها!" ميدانيم كه نميشود. اما اينهم
نميشود كه كار را فقط با يك طرح كلي شروع كنيم كه تو بيايي بگويي "من يك سايت كاريابي ميخواهم!"
و با چنين سطحي از جزئيات وارد آن چرخه و اسپيرال بشويم.
البته اصولا كارفرما از اين دورها خوشش ميآيد. يعني اغلب لذت ميبرد از اينكه ميتواند
جلوي اين ساختمان بايستد و بگويد "فلان اتاق را خراب كنيد بياندازيدش سر آشپزخانه!"
همه فكر ميكنند اين از محاسن نرمافزار است.
آگاه: البته فكر ميكنم باز من در اينجا موردم فرق ميكند.
درسته. شايد باز به اين خاطر كه "نان شبت" به راه افتادن اين سايت وابسته است. پس خودت در يك مقياس بزرگتري فاكتور و ريسك زمان را داري.
اين دوباره همان ميزان جدي بودن و نبودن پروژه است كه اينجا تاثير ميگذارد. و اينكه
كاربردهاي فعلي ما شايد خيلي هنوز جدي نيستند.
ولي خب من دارم كلي به موضوع نگاه ميكنم. از نظر من اينها دو مدل يا دو روش مختلف اجراي يك كار هستند.
شايد ما يك تمايل فرهنگي هم به اين مدل دوم داريم. اينكه يك چيزي درست كن طرف ببيند تا بعد
از روي آن چيزي كه ميبيند بتواند تصميم بگيرد كه ديگر چه ميخواهد.
آگاه: بله، اينهم هست. نميشود همه جزئيات را نديده از روز اول در ذهن داشت و پيشبيني كرد و در اختيار شما قرار داد.
بسياري از جزئيات در طول كار هستند كه خودشان را نشان ميدهند. در پروژه من حتي گاهي مشخص شدن اين جزئيات در حين كار،
برعكس آن چيزي كه تو اشاره كردي، عمل كرده است. يعني گاهي من تعريف پيچيدهتري در ذهن داشتم
ولي در طول كار متوجه شدم كه اين بيش از آنچه كه به نظرم ميآمده زمان ميبرد و بنابراين
از خيرش گذشتهام. چون ميديدم كه انجام آن خواسته، كارهاي ديگر را به تاخير مياندازد.
باشد، من قبول دارم. ولي ميزان فرو رفتن در هريك از اين دو مدل بايد در كل پروژه از يك تعادلي برخوردار باشد.
من سوالم اين است كه چطور ميشود آن تعادل را برقرار كرد. منِ مجري و تويِ كارفرما دو طرف طناب دستمان
است و هركدام داريم ميكشيم طرف خودمان. من چقدر مجازم طناب را طرف خودم بكشم و در مقابل
اين "اتاق را خراب كن بيانداز سر آشپزخانه" مقاومت كنم؟
آگاه: اين ديگر كار و هنر شما است. چيزي نيست كه من الان بتوانم اينجا به تو يك فرمول
سحرآميز بدهم كه تو ديگر هميشه خيالت راحت باشد و كارت را بدون مشكل انجام بدهي.
من بايد با تو يا بر مبناي اين قرارداد ببندم كه "آقاي آگاه، تو هر قدر دلت ميخواهد بيا و
نظر بده و ما هم تا ابد هرچه تو ميگويي را انجام ميدهيم" كه عملي نيست. يا ...
آگاه: نه اصلا عملي نيست. بگذار كمي كليتر برايت تشريح كنم. در شركتهايي
كه محصول توليد ميكنند اين يك جدال ابدي است بين بخش تحقيق و توسعه شركت و بخش بازاريابي و فروش. بخش بازاريابي هميشه تمايل دارد كه
محصول را زودتر وارد بازار كند و سريعتر به مرحله فروش برسد. چون هرقدر ديرتر محصول را وارد بازار كنيد زمان ممكن براي فروش
محصول برايتان كوتاهتر ميشود و واقعا در اين مورد هم آن اصطلاح
"دلشان ميخواهد محصول را ديروز ميفروختند!" صدق ميكند. پس از ديدگاه
فروش "هرچه زودتر، بهتر". چون هرچه زمان ميگذرد ريسك اينكه رقباي ديگر وارد بازار بشوند بيشتر
ميشود و هرقدر بتوان زودتر و در محيط كمرقابتتري محصول را عرضه كرد
مطمئنا ميتوان به محدوده (Margin) سود بيشتري نيز به هنگام فروش دست پيدا كرد.
از سوي ديگر بخش تحقيق و توسعه شركت را تعدادي مهندس تشكيل ميدهند كه اغلب هم بسيار كمالگرا هستند.
بنابراين اين گروه تمايلشان و اصلا هدف سازمانيشان اين است كه محصول مورد نظر را در بهترين وضعيت و كيفيت
روانه بازار كنند. اين هنر بخش مديريت محصول، كه مسئول آن محصول محسوب ميشود،
است كه تعادل لازم ميان اين دو بخش را برقرار كند.
در مورد كار شما، آن مدير محصول را ميتوان به نوعي مدير پروژه در نظر گرفت كه همين نقش را در اينجا بازي ميكند
و بايد به عنوان متعادلكننده خواستهاي كارفرما (بخش كمالگرا احيانا)
از يك طرف با محذورات شركت، از طرف ديگر، باشد. او بايد با هر دو طرف چانه بزند.
در آن مثال خودمان اگر سكان كاملا به دست تحقيق و توسعه سپرده شود آنها تا ابد به دنبال "بهتر كردن"
محصول هستند و در عمل هيچوقت محصول به بازار عرضه نميشود. برعكس اگر سكان به دست بازاريابي و فروش سپرده شود،
آنها قبل از اينكه اصلا چيزي وجود داشته باشد شروع به تبليغ و فروش آن در بازار خواهند كرد كه اينهم از سوي ديگر
براي شركت مشكلزا و مسئوليتزا خواهد بود.
پس ما به يك تعادل نيازمنديم و برقراري آن هم يك هنر است، نه يك علم! اين چيزي نيست كه بشود اينجا فرمولهاش كرد.
خيلي از اوقات در شركتها اصلا آنچه كه باعث موفقيت يا شكست يك محصول ميشود همين مساله است. ممكن است يك شركت
محصول بهتري نسبت به ديگر رقبا داشته باشد ولي در عمل به دليل ضعفي كه در برقراري اين تعادل وجود
داشته آن محصول شكست بخورد.
بنابراين همانطور كه ميبيني اهميت نقش مدير پروژه كه من قبلا هم بهش اشاره كردم در اينجا هم به چشم ميخورد.
از نظر من نقش مدير پروژه فقط در حد يك رابط نيست. نيازهاي كارفرما احتمالا نامحدود است و هميشه چيز بهتري پيدا ميكند
كه آن را طلب كند و محصولش را بهتر كند. از طرف ديگر بخش فني در درون شركت هم خيلي از اوقات علاقه دارند كه كارها را بهتر يا با استفاده از تكنولوژيهاي
جديدتر، و البته ناشناختهتر، انجام بدهند. آنها هم لزوما اهميت زمان و سرعت انجام كار را درك نميكنند. در صورتي كه نفع شركت
به عنوان يك كل در اين است كه كار در سريعترين زمان ممكن خاتمه پيدا كند، البته با كيفيت مناسب.
بنابراين اين تضاد هميشه هست. بنابراين اگر از همان ابتدا حد و حدود كار مشخص شود و مرز ميان "كار در چارچوب قرارداد" و "كار اضافي"
تا حد ممكن روشن شود ميتوان براساس اين تعريف در طول كار حركت كرد. كارفرما هم توجيه شده و ميداند كه اگر هم مايل است در مواردي كار بيشتري
انجام پذيرد بايد اجازه بدهد تا مرحله تحويل محصول (در حد تعريف اوليه) انجام بگيرد و كارهاي اضافه در مرحله بعدي
با تعريف مشخص از هزينه و زمان لازم انجام ميپذيرد.
همه اينها را من مسئوليت مدير پروژه ميدانم و براي همين هم هست كه نقش او به نظرم در اين ميان بسيار مهم است.
آقا، بسيار از وقتي كه به ما اختصاص داديد و توضيحاتتان ممنون و سپاسگزاريم. انشاالله كه كار جديد و سايت جديد به خير و خوشي راه بيافتد و ما شاهد يك فعاليت اينترنتي موفق در كشور باشيم.
|